تبليغاتX
مدادها شب را افقی می کشند
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
 

دوشنبه  هجدهم اردیبهشت در نمایشگاه کتاب /

غرفه ی هنر رسانه اردی بهشت

 / سالن شبستان / راهروی ۳۱ / غرفه ی ۲۷

    با مجموعه شعر " مدادها شب را افقی می کشند "  خواهم بود .

 

و همچنین چند مجموعه شعر ارزشمند از دوستانم :

 

رضا باب المراد  /  با  دومین مجموعه شعرش  " به انقضای قافیه  "  راه روی اول غرفه ی سوم انتشارات افراز

 

 امین مرادی / با مجموعه شعر "  از دفتري به همين نام " شبستان/راهرو يك/غرفه‌ سه/انتشارات افراز

غزال مرادی / با مجموعه شعر " باد مخابره خواهد کرد  " / نشر هنر رسانه ی اردی بهشت

داوود مرادی با دومین مجموعه شعرش " نیامدنت می آید " / نشر شانی

 **********


و دو شعرم به همراه نقد و تاویل قابل تامل جناب بنایی عزیز 

|+| نوشته شده توسط زبيده حسيني در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 و ساعت 15:12 | 
مجموعه شعر " مدادها شب را افقی می کشند "
 

 

پیشکش به :

" من " های ِ در من

زنانی که در سطرهای من زیسته اند

شبیه تر از اندوهی که در آینه می شکند

و به دخترم " ملیکا "

تمام ِ سهم من از زیستن .

 

                          

" مدادها شب را افقی می کشند " اولین مجموعه شعرم به زودی توسط

انتشارات " هنر رسانه اردی بهشت " چاپ و عرضه خواهد شد .

 

پی نوشت : با سپاس فراوان از زحمات و پیگیری های مدیریت نشر هنر رسانه اردی بهشت  آقای" سید ضیاءالدین شفیعی  "و  "حسین احمدی  " عزیز و بزرگوار .

/////

لینک این خبر در سایت چوک:

http://www.chouk.ir/khabargozari/1750-2012-04-21-04-47-12.html


|+| نوشته شده توسط زبيده حسيني در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 و ساعت 22:17 | 



به روزم در وبلاگ " صد سال تنهایی " با شعری از

مجموعه ی در دست چاپ " مدادها شب را افقی می کشند" 


واین شعر در وبلاگ دوست ِ خوب و بزرگوارم " مهران آبادی " 

|+| نوشته شده توسط زبيده حسيني در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 و ساعت 1:1 | 

شعر " انگشت ها " در سایت رندان 

 


  اورسولا   نشانی خانه اش را گم کرده بود در هزارتوی ِ تنهایی ..../// حالا با مدادهایش

اینجاست 


**********   

از این اشاره  در انگشت های همبازی  / دست می شوی

از این مدار کشیدن به دور خودت   / مُشت ...

شباهت ها را

 پستی  / بلندی ها را

 کوتاه می آیی  /

در پنهانی ِ سرهای ِ سر به هوا / گم می شوی

 

-    " خانواده  " شدن در دست

 درس امروز دخترم این  بود ،

   نقاشی تازه اش  :   مُشتی که وا شده ست .

 

  مشتی که می کوبی اش به هر بهانه بر دیوار  /  برای آزادی

 و مرگ ها

  حکمی /  که با  انگشت های تو  صادر می شود .

( اما  / این بچه ها / چگونه بفهمند / دست ها / برای از بند  "شدن  "/ مشت می شوند ؟! )

 

 شاید

با هر اشاره ی بر مرکز/  دوستانی  برای " داشتن " می کشد

هم بازی های ِ بند بندی  /  که دهان داشته باشند و آوازی

دست  داشته باشند و  رازی

 - ( به چه کار می آیند عروسک ها  ؟/  وقتی نمی توانند چشم بگذارند قایم شوم ، مادر ؟!)

 

من اما / با انگشتهایی که کج می روند /  قصه می بافم 

( عجب کلاه گشادی /  پس چه شد چشمش ؟ )

 

 صبح می شود

وقتی پرانتزها /  اشاره می شوند به سبابه ای که خم شد /      می شود .

 

 نظرات ارزشمند دوستانم در ادامه ی مطلب 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط زبيده حسيني در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 و ساعت 18:18 | 
مرگ نام دیگرت نبود ؟!
   

به شکل عجیبی در من راه می رود

به شکلی عجیب تر  ، تکثیر /

بر ریل های  متنی ،/   که سُر میخورد از ایستگاه / کلماتش .

  

 ردپایش  را / بر بندهای دلم تاب میدهد  

وقتی  که بند نمی آید /  تبی

 که از قطارِ  قول های دست و پا شکسته ، /  تند می شود.

 

 _  در من بایست !

در من که از نهایتِ هذیان ها  گریخته ام از خواب

در من که از هجوم ِ فاصله ،   لبریخته ام در تو

 و شکل ناقص ِ رویایم را

بر جاده ای که نبودی

 به تیغ کشیدم

 

 حالا 

مسافران ِ  توام 

پیچیده در تکثر زن هایی که در من اند

 پیچیده در سپیدی ِ چشمی / که از الف تای ِ درد / بیراهه رفت.

*

دیگر نمی بینند  مرا 

که از همه ی ریل های جهان

بریده اند قدم هایم .

 


 نظرات در ادامه ی مطلب 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط زبيده حسيني در شنبه بیست و دوم بهمن 1390 و ساعت 15:26 | 
 

بیا ! و در من بچگی کن دختری را / که از گیسوان ِ بافته اش  ،  ابر /   ترانه ای بسازد :

  باران

باران

.

.

 در  وبلاگ "صد سال تنهایی " ام به روزم .


|+| نوشته شده توسط زبيده حسيني در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 و ساعت 19:39 | 
« سیب های ِموقت »
 

در اندوه شاخه  های  درخت  اگر تکرار نمی شدی /  اینهمه  پرنده نمی شدم

که از اردیبهشت ِ خیابان ات / هوایی ام کنند صیادها /

حالا جهنم/  کلاه  ِ کاغذی ات / که  تازیانه ی هر سطرش / ویرانی ِ اتفاقی ست بر سرم .

 و پل / بهانه ی مستقیمی /  تا راه های زیادی  برای از تو رفتن داشته باشم .

 

(وقتی  که موهایت / برف هایی برای باریدن ،

و شاخه ها / ِ

 رازهایی /  برای نگه نداشتن بودند )

 

 اما حتم دارم آن سیب های ِ موقت / رنگی طبیعی نداشتند /

و "سرخ " را تنها  /از بغض های پنهانی ام  کِش رفته اند /

تا تخیل ِ بکر  رنگ ها را/  با فصل های تو تغییر دهند.

 

شاید برزخ  همین جهان ِ سوالی ست /  که از سکوت های طولانی  در من کشف  شد/

( جهانی / که از انگشتهای ِ بر دهان تو ،عریان / با مرزهای ِ کودکی ام در افتاده ست )

که کودکانه اگرنبود و نیست  / چگونه ، با چه رویی ؟! / کلمات را / در فصل های تو  رام / 

 بنویسم :

 ـ من  " کبک " بوده ام / در برف های سرت پنهان . 

 


|+| نوشته شده توسط زبيده حسيني در شنبه یکم بهمن 1390 و ساعت 19:14 | 
به علامتی که // تسلیم !!
 

مثل  روانی ِ این رگ هاست که هی بزنی و باز در تو خون باشد/

 که هی  ببُری   و باز / گره ای... /

گره کور روسری ام !  / بی چشمداشت ِ باد / بی تیغ روی  این گره ها:

 روانی ِ حجمی / که در چهار گوش زیستن اش / سهمی برای گریه نداری /

با اینهمه / مرا   " رود " خوانده ای  / رود خانه  نه  / رود ِشانه های کسی /  ....   ( شاید )

رودابه  ای" ،  از شانه های  تو ضحاک  تر  / از نیش ِ خنده های تو مار تر/ ” 

  ( تر دامنی ِ زنی که از البرز سطرهایش سقوط کرد )

حالا بگو این سیمرغ پرورده را کجای دلم  جا بدهم ؟ / که از شمال صدایش دردها

وزیدن گرفته ست

_ که از شمال همین گونه ها به لب خوانی پرنده هایم آمده ای/

و از تصور اندامی که در تو می پیچید به علامتی رسیده ای / که  تسلیم !!

شاید  بلد بشوی با بوسه های سکوت / اوج بگیری //  (اما چقدر سقط می کنی این

حس نیمه را ؟)

 روان ِ کور کسی /که نقطه های هیچ را در چشم ها روشن / چراغ  خواب مرا در تو

شب می شود باز .

تا رگ به رگ به خواب بزند این بازوان تیغ / سرت را

 که مرگ / دسته گلی  / از پنج شنبه است / بر سقف سینه ات /

 


نظرات دوستانم در ادامه ی مطلب



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط زبيده حسيني در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 و ساعت 0:21 | 
به آغاز بیست و هشت سالگی
 

 

به بهانه ی  تولدم ( یک دیماه)

 

به دنیا آمدم اما / دنیا به من نمی آید مادر !

( دنیا به چشمی که در او به سادگی می نگرم نمی آید)

حتم دارم ویار تو ابرهای جهان بود

که اینگونه هر صبح بارانی ام /

 هر عصر بارانی

 

|+| نوشته شده توسط زبيده حسيني در پنجشنبه یکم دی 1390 و ساعت 11:6 | 
درخت
 

باید یکی  میشدیم  تا از جیب این خبابان گُر گرفته بیرون  / از پیراهنی که تن کرده ست تیرهای برق را / بیرون ..  

(دکمه های از تو افتاده را / لای انگشت های کوچه باز می کنم)

بیچاره آن که فکر کرده ست از زرق و برق خیابانها  سر از آدمهای تو در می آورد  /

مانده ام این گرگ های از دهان در آمده را روی کدام کاغذ می نویسی   که هی زوزه می کشند جهان را ؟!

من که نه توی این تاکسی ها چشم گم کرده بودم /  نه توی آن چشمه ها  تن/

 حالا تو هی پلاک اشتباه به خوردم بده

خیابان شدیدا" خیابان است

به دست هایش نرسیده ترس خورده ام

به ترس هایش  نرسیده  /حرص .

بگو چند خانه در من دویده ای درختان را ؟

 که برنزه روی و سیاه موی / برگهایم را سپید بالا گرفته ام / یک دست جام باده و یک دست ... /

با این مداد مگر می شود روی تن تو شعری نوشت که خدا خوشش بیاید درخت جان !؟

دست  که نمی شوی /  تنه می شوم

حالا هی پشت پا بزن کوچه ام را

دیوارهای حیاط  ِنداشته ام را

پارکینگ ِ بوی سیگار گرفته ام را

در گیر و دار دست و پایی که در من دست داشته اند

دبستان شاخه های تو اینجا چه می کند بچه ؟!

بیرون بزن از کوچگی ام

وتکه های سبز م را  /در بیست و چند حلقه  بچرخان /

من نیمکت شده ام /

و کلاغ ها

بر گور بی جنازه ی این شهر

قارقار می کنند .

نظرات دوستان در ادامه ی مطلب 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط زبيده حسيني در جمعه هجدهم آذر 1390 و ساعت 11:20 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar