آب از آب تکان نمی خورد اگر
چشمی
روی دستهای من
غروب کند!
( اصلا" به من چه؟)
دریا می توانست
شادی همیشه اش را
لای موهای بلند باد پنهان کند
موجی نشود که آشفته ات کند.
رقصی نشود که ...
.
.
(هیجانی که زنده ات کند کجاست ؟)
من
تنها
دستهایم را به تو دادم!
باد نبود
باران نبود
و
خزر
وقتی که خواب بوده ای
غروب کرد!!
**********
2.
افتاده ام
از این اتفاق خیس بی سایه .
از خوابهای بی خیال ِ مرگ
افتاده ایم.
و
فاصله ای
که بادهای جهان را
لرزاند
به شانه های مرده ام
چسبید.
به هیچ ِ بعد از من،
"بارانی
که پنجره های کوچک شهرم را
گریه کرد".
من
فصل دوباره ات بودم!
نارنجی تر از اتفاقی
که از شاخه ها
افتاد
افتاده ام !
********
3.
زن
صدایی ست
که خوابهایت را
بلند
بلند
فکر می کند.
می خندد
دهانی ،
که نفست را فکر می کند
نفس می کشد
بوسه ای ،
که دروغهای زنده ات را فکر می کند
نمی میرد .
*
خیال تخت های زمین تخت !
هنوز هم
بالش اشکهایم
خواب های "تو" را خیس می کنند.